|
|
| شبي ديدم جواني را به راهي |
كه از دل مي كشيد هر لحظه آهي |
| خش از درد رنجوري سيه بود |
يقين حالش ز بيماري تبه بود |
| بزحمت پاي برميداشت از پاي |
ولي مي ماند از رفتن همان جای |
| عصايي داشت يار پاي او بود |
كه ره پويي برايش آرزو بود |
| كنار رهگذر با پاي لرزان |
بزحمت گام مي زد زار و نالان |
| پريشان چون گل چون پژمرد ناشاد |
ز رنج و ناخوشي مي رفت بر باد |
| نحيف از سيل و طوفان بلا بود |
چنين بر نا مرادي مبتلا بود |
| بسان شاخه هاي سست بنياد |
سرا پا ارزه بود ار درد ناشاد |
| عصا را تكيه گه مي كرد بر خويش |
كه تا شايد رها گردد ز تشويش |
| به پيمايد ره بگزيد را باز |
سحر گه روز را بنماید آغاز |
| شبي را طي كند در نا مرادي |
رسد شايد سحر بر ملك شادي |
| تلاش آن جوان را برانگيخت |
شراب كنجكاوي در گلو ريخت |
| شدم اندر پي آزرده از درد |
و آتش در كنار آهن سرد |
| بر او كردم سلامي شادمانه |
پر از آداب شادابي بهانه |
| گرفتم دست او را گرم در دست |
فتاد از پاي و روي خاك بنشست |
| نگاهي كرد پرمعنا به رويم |
كه راز و رمز شادي را بگويم |
| بدو گفتم كه أي افتاده از پا |
لب از بهر سخن شادانه بگشا |
| بگو از چيست احوالت پريشان |
دو چشم نامرادت هست گريان |
| چرا رنگ رخت دارد سياهي |
برآيد از لبت هر لحظه آهي |
| بزحمت مي روي با پاي لرزان |
بود در چهره ات غمها نمايان |
| در اين را بر كجا مقصود داري |
قدم ها را به سختي ميگذراي |
| دو چشمش پر شد از اشك محبت |
كه جاري گشت برويش بشدت |
| جوابم داد غرق سوز بسيار |
كه دارم درد و بيماري دل آزار |
| طبيب من بود در آخر راه |
كه از درد درونم هست آگاه |
| ز درد كليه ها ناشادم اي دوست |
چونين از رنج آن بر بادم اي دوست |
| بود سوز دلم از آتش آن |
تمام هستيم پيوسته سوزان |
| از آن ترسم كه باد مرگ آيد |
به يك جمله وجودم را ربايد |
| دگر اميد بهبودي ندارم |
عجب دردي بود در قلب زارم |
| بلي اين است راز نا مرادي |
كه در قلبم فشرده رنگ شادي |
| يقين دارم خزان زندگاني |
رسد آخر به فصل نوجواني |
| دگر پيمانه ام بي نوش گردد |
چراغ زندگاني خاموش گردد |
| ز درد كليه ها جانم رهاند |
اثر از درد و بيماري نماند |
| چكيد از ديده ام (آذر) فراوان |
سرشك غصه ها مانند باران |